تبلیغات
اس ام اس جدید - مطالب داستان
تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

داستان کوتاه : داستان 
زیبا و عبرت انگیز  لیاقت عشق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است…



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

 
بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

 

 

وقتی بابام کوچیک بود، صبح زود بود و جمعه بود. بابای بابام داشت لباس‌های تمیز خودش و بابام رو توی ساک می‌گذاشت و آماده حموم‌ رفتن می‌شد. بابام هم داشت مثل فنر توی اتاق بالا پایین می‌پرید و هی حم‌موووم …

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : پنجشنبه 12 اسفند 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

 یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.

بقیه در ادامه مطلب ….



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

 

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به

خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت ...

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

 

 

 

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده
دختر زیبا و خواستگار پیر

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
...


ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

 

 

 

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

 

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : شنبه 23 بهمن 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : شنبه 23 بهمن 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.


پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

ادامه در لینک زیر



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : شنبه 23 بهمن 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

داستان زیبا و غمگین "در پی خوشبختی" - www.RadsMs.com

مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش…
خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد…
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم.

ادامه در لینک زیر



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ,
تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1389
نویسنده : شیوا مهدی زاده

داستان‌هایی كه نوجوانان نوشته‌اند و یادداشت جعفر توزنده‌جانی، مسئول بخش داستان‌های نوجوانان، درباره یكی از آنها.فرشته بازیگوش
فرشته كوچولو، روی لبه ماه نشست و پاهایش را توی هوا تاب داد. البته مراقب بود دمپایی‌های ابری‌اش از پایش نیفتند. حوصله‌اش سررفته بود.

این را از تمام كارهایی كه می‌كرد، می‌شد فهمید. مثلاً با موهایش بازی می‌كرد، آه می‌كشید، هرازگاهی آواز می‌خواند، اما زود ساكت می‌شد و... امشب نوبت او بود كه مراقب دور و اطراف باشد. اما انگار هیچ خبری نبود. روی زمین را نگاه كرد. شهرها و روستاها در امن و امان بود. به تك‌تك دریاهای زمین نگاه كرد. با این امید كه دوستش پری دریایی را در یكی از دریاها ببیند و با او حرف بزند. اما پری دریایی نبود. ناگهان چشمش به مرد ماهی‌گیری افتاد كه در دل تاریكی شب، قلاب ماهی‌گیری‌اش را در دست گرفته بود تا ماهی بگیرد. اما خوابش برده بود. فرشته كوچولو بال‌هایش را از هم باز كرد و تا نزدیكی مرد ماهی‌گیر پایین آمد. زیر لب زمزمه كرد: «زود برش می‌گردونم.»

و به آرامی طوری كه چرت مرد ماهی‌گیر پاره نشود، قلاب ماهی‌گیری‌اش را از دستش بیرون كشید و با عجله بال زد و دوباره روی لبه ماه نشست. قلاب ماهی‌گیری را آن‌قدر پایین برد تا به زمین رسید. یكی از ستاره‌ها را برداشت و آن را توی دامن دختری گذاشت كه گل‌سرش را گم كرده بود و آن‌قدر گریه كرده بود تا خوابش برده بود.

تصویرگری : فریبا دیندار ، تهران

یكی از ماهی‌های كوچك رودخانه را برداشت و توی تنگ آب خالی پیرزن انداخت كه از تنهایی ناراحت بود و آخر سر چون از دیر صبح شدن خسته شده بود، قلاب ماهی‌گیری‌اش را پشت كوه انداخت و با سختی خورشید را از پشت آن بیرون كشید.

صبح شد. پیش از آن كه مرد ماهی‌گیر از خواب بیدار شود، فرشته كوچولو قلاب را دوباره در دستانش گذاشته بود...

مه‌جبین شیراوندی، خبرنگار افتخاری از اسلامشهر

تخیل

آنچه داستان را برجسته كرده، تخیل زیبای آن است. فرشته با نوع نشستنش بر لبه ماه و تكان دادن پاهایش، یادآور بچه‌ای بازیگوش است كه حوصله‌اش سر رفته. اوج داستان آن‌جاست كه فرشته سراغ ماهی‌گیر می‌رود و قلابش را می‌گیرد. قشنگ‌ترین لحظه هم هنگامی است كه نوك قلاب را به خورشید می‌اندازد و آن را از پشت كوه بیرون می‌‌كشد. با طلوع خورشید فرشته هم می‌رود و انگار همه اینها را ماهی‌گیر در خواب دیده است.

چتر‌های باز

از پنجره كوچك آپارتمان بیرون را نگاه می‌كرد. انگار منتظر بود بیرون باران ببارد. از كنار پنجره تكان نمی‌خورد.گاهی روی انگشتان پایش بلند می‌شد تا بهتر بیرون را ببیند، اما تنها
رفت و آمد چترهای باز را می‌دید. چندین قطره باران برای سلام كردن به دخترك به شیشه خوردند. خندید، اما خنده‌اش در میان انتظار گم شد. دائم با خود می‌گفت: «دیر كرده، دیر كرده، چرا نمی‌آید.» نگران شد. این‌بار پنجره را باز كرد و امیدوارانه او را صدا كرد و گفت: «كجایی رنگین‌كمان!»

محسن بدری از كنگاور

دندان درد

بالش را با دندان‌هایم گاز می‌گیرم تا صدای ناله‌ام را كسی نشنود.

بابا با نگرانی از لای در نگاهم می‌كند.

- اگر تابستون می‌‌رفتی دكتر، الان وضعت این نبود!

همین كه می‌گوید دكتر، یاد نرگس می‌افتم: «خاله رفتی دتكر! خوب شدی؟»

چه‌قدر شیرین می‌گوید و من دوباره ازش می‌پرسم: «كجا؟!» و دوباره می‌گوید: «دتكر دیگه!»

دوباره گرفت. چه‌قدر هم بد می‌گیرد. دیگر نمی‌توانم تحمل كنم. بالش را می‌ا‌ندازم كنار و می‌روم طرف آشپزخانه تا برای بار دهم نمك قرقره كنم. تا چند ثانیه دردش آرام می‌شود، ولی دوباره آش همان آش و كاسه همان كاسه!

تصویرگری: شادان تقی زاده ، خبرنگار افتخاری، تهران

مامان می‌‌آید دنبالم تو آشپزخانه.

- این‌جوری كه تو داری درد می‌كشی، حتماً پوسیدگی رسیده به عصب! فردا صبح به زور هم كه شده می‌برمت دندون‌پزشكی.

از فكر كردن به دست‌های دندان‌پزشك و آن صدای جوش‌كاری دندان‌پزشكی و بوی سوختگی دندان، حالم بد می‌شود. می‌خواهم گریه كنم. نمی‌دانم گریه‌ام از درد دندان است یا صدای جوش‌كاری. می‌روم طرف یخچال و كیسه قرص‌ها را پیدا می‌كنم. كپسول مسكن را با آب می‌بلعم. صدای اعتراض مامان را می‌شنوم: «چرا همین جوری قرص خوردی؟! معده درد می‌گیری!»

می‌روم تو اتاق. چشم‌هایم می‌سوزد. دلم می‌خواهد بخوابم. تا سرم را می‌گذارم روی بالش، تركش‌ها شروع می‌شود! بالش را می‌اندازم كنار. مچاله روی فرش ولو می‌شوم. سرم را با زمین همسایه می‌كنم. پرزهای فرش لپم را نیشگون می‌گیرند!

چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم. آتش‌بس اعلام می‌شود! آخیش! بالاخره عصب‌هایم با میكروب‌ها آشتی كردند! چشم‌هایم سنگین می‌شود و همان جوری خوابم می‌برد!
صبح با گردن درد از خواب بیدار می‌شوم و صبحانه نخورده، تا كسی از خواب بیدار نشده از خانه می‌زنم بیرون. اصلاً به روی خودم نمی‌آورم كه دیشب چه مصیبتی كشیدم. فعلاً كه آتش‌بس اعلام شده. یاد جمله‌ای در فیلم درباره الی... می‌افتم: «كدام بهتر است؟ یك تلخی بی‌پایان یا یك پایان تلخ؟!»

سیده زهرا جمالی، خبرنگار جوان از تهران

تنها در خیابان

هر روز در راه بازگشت به خانه از كنار یكی از خیابان‌های پر تردد شهر می‌گذشتم و با تعجب می‌دیدم مردی نابینا در كنار خیابان ایستاده است.

روزی به او گفتم: «آقا چرا این‌جا می‌ایستید؟ ممكن است اتومبیلی با شما برخورد كند.» او گفت: «من تنها زندگی می‌كنم، هر روز این‌جا می‌ایستم، شاید كسی مرا به آن طرف خیابان ببرد تا بتوانم چند دقیقه‌ای با او حرف بزنم و درددل كنم.»

یسنا ارشاد از كرج

جور دیگر دیدن

«بار دیگر شهری كه دوست می‌داشتم» یكی از كتاب‌های 111 صفحه‌ای قفسه كتاب‌های من است كه از نظر ظاهر تسلیم كتاب‌های قطور و پر حجم می‌شود، ولی از نظر محتوا خیلی وسیع و زیباست.

این كتاب با نثری زیبا و دوست‌داشتنی داستانی شاعرانه و عاطفی است كه دوم شخص آن را روایت می‌كند.

راوی داستان در صفحه‌های كتاب با تو مخاطب درد دل می‌كند و لابه‌لای این حرف‌ها می‌توانیم زندگی، خاطرات و تلخی و شیرینی‌های روزهایش را حس كنیم.

«اگر مادر بگذارد، بله. من یكشنبه‌ها را خیلی دوست دارم. توی یك صندلی فرو می‌رفتیم، شیشه‌ها را كمی پایین می‌كشیدیم و دست نوازش باد بر گونه‌هایمان كشیده می‌شد...»

بعضی داستان‌ها با یك شعر تزیین می‌شود:

«من كه از درون دیوارهای مشبك، شب را دیده‌ام
و من كه روح را چون بلور بر سنگ‌های ستم كوبیده‌ام
من كه به فرسایش واژه‌ها خو كرده‌ام...»

نثر داستان شاعرانه و لطیف و پر از آرایه‌هایی است كه انتظار داریم آنها را در شعر ببینیم:
«ما می‌خندیم به شش ستاره كه از بالای آسمان روی شانه‌های یك مرد افتاده بود و برق می‌زد.»

«بار دیگر شهری كه دوست می‌داشتم» كتابی است كه به انسان فرصت می‌دهد در این دنیای پر از كلیشه جور دیگری ببیند و احساسات شاعرانه وجودش تازه شود.

این كتاب را نادر ابراهیمی نوشته است و انتشارات روزبهان آن را در سال 1386 در هفدهمین چاپ به بازار كتاب عرضه كرده است.
منبع:همشهری




:: مرتبط با: داستان ,
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :